عروس مرده

بخواب... سرد و تنها
نویسنده : فرنوش - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۸
 

خیلی هم بد نیست...

عروس مرده اسمش روشه... حالا کسی تقصیر نداره که اون هی الکی دست و پا می زنه تا زندگی کنه..!!!

الان که سرشار از ایمان به هیچ شده می تونه آروم بخوابه... و اونقدر تنهاست که برای مرگ خودش به تنهایی سوگواری کنه......


 
 
عنوان نمی خواد!
نویسنده : فرنوش - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۸
 

دلم خیلی پره... دارم دق می کنم... شدم شبیه مردی که می خندد... لب خندان و دل گریان...

بد دردیه تنهایی... بد


 
 
عروس مرده... تنها
نویسنده : فرنوش - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
 

امروز دوباره کارتونم رو دیدم... دوباره دلم واسه خودم سوخت و اشک ریختم... اینکه عاشق ویکتور باشم یا نه چیزی رو عوض نمی کنه چون اون هنوز زنده ست و من عروس مرده ای ام که هوز عاشق زندگیه... مرده ست ولی قلبش می تپه.....................


 
 
متشکرم
نویسنده : فرنوش - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

امروز روز خیلی خوبی بود برام... مگه چند نفر میخونن حرفامو که واسه بقیه بنویسم؟... پس واسه خودم می نویسم... شبیه یه خاطره تو دفترچه سورمه ایه... یاد ایام نوجوانی بخیر!

خونه الهام خواهرش لیلا واسه پایان نامه ش از شهابم تستهای روانشناسی گرفت... منو دوباره به دنیایی برگردوند که 5 سال پیش که شهاب فقط شش هفت ماه ش بود خیلی بش اهمیت می دادم... روانشناسی کودک و... می خوام بازم راجع بهش بخونم... می خوام واسه شهاب مادر بهتری بشم تا دیگه تو عمق قلبش باباش رو به من ترجیح نده...!... نکه نخوام باباشو دوست داشته باشه نه!!... می خوام خودم خوب باشم!

بعد هم با فرزانه اینا میدان بیمارستان امام رضا تندیس تراشی و ... آقا احسان داره اولین مستندش رو می سازه... دوستاشون رو خیلی دوست دارم... به دنیای درون درونم خیلییییییییییییییی نزدیکن و...

خلاصه خیلی خوب بود... ممنونم خداماچ


 
 
برچسب!!!
نویسنده : فرنوش - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠
 

حالم از دنیای خاله زنک وعقب افتاده اطرافم بهم می خورهسبز... یه حرفی پشت سرم زده شده که نگاه منو به چند آدم تحصیلکرده ایکه به نظر میاد روشنفکر هم باشند تبدیل کرده به نگاه یه آدم زخم خورده به چند تا ...

البته یه بار دیگه ام این انگ رو بم زده بودن!!! و البته خیییلییییییییییی جا خورده بودم!تعجب

ببینم!!! نکنه این یه برچسب نیست!!! نکنه من واقعا اونی باشم که پشت سرم می گن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دل شکسته

 


 
 
تنهایی...
نویسنده : فرنوش - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
 

امشب بدجوری احساس تنهایی می کنم...

حالم از ادمای ناشکر بهم می خوره ولی فکر کنم دارم به جمع اونا می پیوندم!!!... در میان جمعم ولی بدجوری خودم رو تنها احساس می کنم..

دلم گرفته...

شاید اگه بعضی از دوستام من واقعیم رو نمی شناختن راحتتر درد دل می کردم!!

دلم می خواد گریه کنم ولی... بهانه ای ندارم!!!

الهام حرف قشنگی زد... اینکه خیلیها آرزوی بدترین حالتهای ما رو دارن!!!... ولی خدایا به بزرگیت قسم!مبتلاشون نکن


 
 
آیلتس
نویسنده : فرنوش - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

آزمون دکتری آزمایشی دادمسوال

حسنش این بود که فهمیدم زبانم مرخصهنیشخند

دارم می رم کلاس زبانزبان

بذار یه تبلیغی هم براشون بکنمهورا اسم کلاسم موسسه آئیک مخصوص آماداگی برای آزمون آیلتس

واسه آزمون دکتری هم هیچی نخوندم!!ناراحت

امروز استادمون با اسکارلت مقایسه ام کردچشمک... وقتی گفتم هر روزمیگم فردا میخونم!!!

خلاصه سرم شلوغ بود که نیومدم... و ... دلم برای همه تون تنگ شده...قلبماچ

راستی... سلامخجالت


 
 
حال و هوای بهاری من!
نویسنده : فرنوش - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
 

سالهاست که هوای بهار حالم رو دگرگون می کنه...

همیشه اضطراب بیمار گونه داشتم ولی هیچوقت به خودم رو نمی دادم که پی اش رو بگیرم... تا مهر٨٨ که یه دوره درمان رو شروع کردم... نیمه تمام گمونم!!!... البته حداقل اثرش این بود که فهمیدم ترسهام واقعا بی اساسن... گمونم دکترم دردم رو نفهمید...افسوس


 
 
← صفحه بعد